بارش مغزی

دسامبر 27, 2010

تغییر

دسته‌بندی شده در: دسته‌بندی نشده — علیرضا @ 11:28 ب.ظ.

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ نام کتاب پرفروشی است که کمابیش شنیده اید و راجع به دو دسته صحبت می کند عده ای که تغییر را می پذیرند و عده ای که در برابرش مقاومت می کنند. اما ما به دنبال چه می گردیم. همه به دنبال خلق عادتهای خوب و ترک عادات بد هستیم و این یعنی تغییر.

بگذارید بیشتر بگوییم. تغییر زاییده سه چیز است: تنفس، تغذیه و تمرکز.

می گویید پس ابزار چه؟ خوب هر ابزاری را که بگویید لازمه رسیدن به آن همین سه تا است. درست مانند آنکه بخواهید یک چهار پایه را بسازید! (صندلی ما سه پایه است!) آنچه وزن را تحمل می کند پایه ها هستند. پس برای تغییر اراده را بهانه نکنید. اراده به تنهایی خلق نمی شود. آنچه اراده را می زاید نه تصمیم است و نه خواستن. عجیب است؟ آری براستی عجیب است. بیایید خودتان را هنگام بلند کردن وزنه تصور کنیم. برای بالا بردن اراده می کنید و دست شما به طرف بالا حرکت می کند همینطور وقتی پایین می برید. اما بیایید دست را بالا نگه دارید چه می شود؟ نیروی زیادی به دستتان وارد می شود. اراده کردید اما کافی نیست. پس تغییری رخ نمی دهد. می دانید چرا؟ چون ابتدا باید تمرکز کنید. حرکت با اراده شما شروع شد اما برای ادامه یافتن اراده تنها کافی نیست.

آنچه گفتم برگرفته از آموزه های یوگاست. سعی می کنم بیشتر توضیح بدهم.

اوت 13, 2010

چشم دل باز کن

دسته‌بندی شده در: یوگا — علیرضا @ 1:05 ب.ظ.

این چشم سر بگدار جان تا چشم دل بینا شود

چه می دانم که چه می شود کرد با دیدگان. این حواس قدرتی بیشتر از این دارند و عجب اینجاست زمانی خفته بیدار می شود که چشم ببیندیم و گوش بگیریم، از بیرون فارغ شویم تا درون جلوه کند و این هم نمی شود مگر به جهد.

چشم دل باز کن

چگونه؟ با چشمهایمان چه می بینیم؟ زمین، آسمان، درخت، آدمها و …، می دانی چیزهای دیگری هم هست که می شود دید و اکثرا غافلیم. رازش همین است که حواس زمانی به کمال می رسند که از توجه ما برخوردار نشوند.

آخر چه می شود مرا که چنین نمی کنم

چه می شود؟ آنقدر اسیر دیدنیم که نمی بینیم. آنقدر می بینیم که دیگر دیده ها را خارق عادت می دانیم، در حالیکه اینجا همه چیز آن چیزی نیست که گمشده ماست. خدا درون ماست، چشم که ببیندیم در درون خود می بینیمش.

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟                 معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار                  در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید                هم خواجه و هم بنده و هم قبله شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                                    یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید               از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت                   یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

گر قصد شما دیدن آن کعبه جانست                   اول رخ آیینه به صیقل بزدایید

ژوئن 9, 2010

حواس

دسته‌بندی شده در: یوگا — علیرضا @ 8:06 ب.ظ.

تقریبا همه انسانها در داشتن حواس پنج گانه با هم مشترکند. به کمک  حواس به محیط اطراف و به تعبیری به محیط خارج ار خودمان توجه می کنیم. شاید آنقدر به خارج از خودمان توجه کرده ایم که دیگر چیزی به نام درون (خدا – آرامش) را فراموش کرده ایم. ما به دنبال شناخت خود هستیم  ولی آنرا در بیرون از خود می جوییم  و با ابزار و حواس خود آنرا کنکاش می کنیم.

یکی از اهداف یوگا توجه به خود است. جایی که می توان خود را پیدا کرد و به شناخت خدا هم رسید. توضیح اینکه چگونه ارتباط میان درون و خدا را می توان تجربه کرد را در ادامه خواهم داد. اما سوال مهم این است که چگونه می توان اینکار را انجام داد؟ وقتی می خوابیم چه اتفاقی می افتد؟ بدن در حالت آرام قرار می گیرد و بعد اگر بی خوابی به سرمان نرند صیج چشمانمان را باز می کنیم. زمان در این میان بی معنی است! شاید تصور کنیم پنج دقیقه گذشت. می دانید چرا این اتفاق می افتد؟ چون حواس ما از بیرون به درون متوجه می شوند و برای همین چیزی را درک نمی کنیم.

یوگا ابزار تنفس را به کار می گیرد تا در ضمن بیداری حواس را از بیرون به درون متمرکز کند کاری که ما عادت به انجام آن نداریم. برای همین هم کارها با تمرکز حداقلی انجام می شود. با این اوصاف تعجبی ندارد اگر ببینیم که کسی می تواند با نگاه کردن  چیزی را جابجا کند، تمرکز او حتما نزدیک به 100% است.

رابطه این تمرکز با خدا در آرامشی است که از عمل تنفس حاصل می شود. منظور از تنفس تنها  دم و بازدم نیست بلکه چیزی به عنوان تمرکز را باید چاشنی آن کرد تا یک تنفس یوگایی کامل داشته باشیم. شاید خدا در همین آرامش های ناشی از تمرکز حواس به درون باش چرا که آنجا تنها آرامش هست و می دانیم که یاد خدا قلب را آرام می کندد. اگر تجربه کنید می بینیید که زمان در هنگام چنین تنفسی بسیار سریع می گذرد مانند خواب. حتما می دانید چرا؟

مه 29, 2010

آرامش

دسته‌بندی شده در: یوگا — علیرضا @ 7:22 ب.ظ.

عاذت ما آدمها این است که خیال کنیم خوشبختی یعنی اینکه همه چیز آنگونه باشد که ما می خواهیم، در حالیکه زندگی، همه زندگی این است که می بایست تضادها را ببینیم و در یابیم. داستانی را که امروز شنیدم برای تو هم نقل می کنم تا معنای کلامم را بهتر برسانم. شنیده ار علامه جعغری مرحوم است که بسیار به وقت اهمیت می دادند، به طوریکه اگر می گفتند ساعت 8 راس ساعت در مجلس درس حاضر می شدند. روزی ایشان چند دقیقه دیرتر به مدرسه می رسند و به مانند قبل به تدریس مشغول می شوند. شاگردان که ار این مطلب تعجب کرده بودند علت تاخیر چند دقیقه ای استاد که حلاف رفتار ایشان بود را سوال می کنند. ایشان در پاسخ می گوید که امروز صبح دخترم فوت شد و جنازه او هم اینک در حیاط خانه است!
براستی معنای این گفته چیست؟ آیا ایشان از مرگ دختر خود ناراجت نبودند؟ نه اینگونه نیست. جریان این است که ایشان تصادها را حل کرده اند نه اینکه «با یک کشمش گرمیشان شود و با یک مویز سردی. اینکه اینگونه به آرامش برسیم و بر خشم و غضب غالب شویم رفتار انسانهای بزرگ است.
این قضیه مبتلا به همه ما است و اکثرا به دنبال آنچه ایده ال می نامیم، آرامش خود را از دست می دهیم. حال آنکه بهتر است بدانیم زندگی تنها پیروزی نیست شکست هم هست. پس این اندوهها و مشکلات هم زندگی ماست. بهتر است قدر احساس های آمده و رفته مان را بدانیم، نه آنکه بنالیم.
البته مرادم شما نیست من هم به این مبتلا هستم.

مه 13, 2010

زمان مناسب خوردن سبزی و میوه

دسته‌بندی شده در: یوگا — علیرضا @ 4:48 ب.ظ.

اخیرا مطلبی را در یکی از صفحات روزنامه دیدم و یاد این آموزه یوگایی افتادم که «چه موقع از میوه و سبزی استفاده کنیم».

زمان مناسب برای خوردن میوه و سبزی پانزده تا بیست دقیقه پیش از هر وعده غذایی هست یا میشه اونها را بعد از هضم غذا هم  استفاده کرد. از اونجا که هضم میوه  و سبزی در روده انجام میشه  و نه در معده؛ باقی ماندن بیش از حد آن در معده باعث گندیده شدنش میشه  و به همین جهت می بایست  جوری مصرف بشه که  سریعتر وارد روده بشه،  اگر بلافاصله بعد از غذا خورده بشه به همراه غذا  وارد معده میشه  و تا زمان هضم آن در معده باقی می مانه. این زمان چیزی در حدود دو ساعت برای نشاسته ها؛ پنج-شش  ساعت برای گوشت و هشت  ساعت برای شیر هست. در مصرف همزمان میوه و سبزی با غذا مشکلی که پیش میاد این هست که با گندیدن سبزی و میوه دیگه ارزش غذایی برای اون باقی نمونده تا در روده بخواد جدب بشه. بنابراین بهتره تا زمان بین صرف غذا و میره را رعایت کنیم.

حالا شاید بفهمیم که چرا در رستورانها سالاد را قبل از غذا برای شما میارن! گر چه شاید خودشونم ندونن یا مقصودشون منتظر نموندن مشتری باشه. به هر حال کار درستیه!

مارس 30, 2010

برهان نظم

دسته‌بندی شده در: 1 — علیرضا @ 3:12 ب.ظ.

مطلب زیر را از سایت دیگری نقل می کنم. گر چه طولانی است اما شاید شما هم همانند من این تعارض آموخته های دوران تحصیل تان را با دانش امروز مشاهده کرده اید. قصد بر نفی وجود خداوند نیست، تنها تلاشی است برای آزاد اندیشی!

برهان نظم: جهان دارای مجموعه های منظم بسیاری ست، که نمی توانند اتفاقی به وجود آمده باشند، و باید ناظم با شعوری داشته باشند. جهان ما نشان دهنده ی وجود نوعی انتخاب است، نه اتفاقی کور. این انتخاب کننده خداست.

اين برهان يكي از مهمترين و آشناترين برهانهاست، و در كنار برهان عليت، دو ركن مهم از باور استدلالي به خدا را تشكيل مي دهند. مفسرين بسياري از آيات قرآن را بيان كننده ي اين برهان مي دانند. برهان ساده ست، و براي همين عموميت زيادي دارد :

در جهان شكل هاي مختلفي از نظم وجود دارد، و مي دانيم كه نظم بدون ناظم ممكن نيست، و يك مجموعه ي منظم نمي تواند اتفاقي شكل گرفته باشد، پس جهان ناظمي دارد.

بدون شك مثالهاي زيادي در اين مورد شنيده ايد. مثال ساعت، چشم، و هزار چيز ديگر. مثلا مي گويند، ساعت به آن كوچكي طوريست كه نمي توانيم قبول كنيم سازنده أي نداشته باشد، حال چطور مي توانيم قبول كنيم كه كل جهان با عظمتي بسيار بيشتر از آن بتواند سازنده أي نداشته باشد؟

در اينجا منظور از نظم (معمولا) برآورده كردن هدف است. سيستمي منظم ناميده مي شود كه بتواند هدفي را برآورده كند، و به همين خاطر به آن برهان غايت شناسي (teleological) نيز گفته مي شود.

مهمترين مشكل اين برهان، در همين بيان نظم نهفته است. در اين برهان نظم خصوصيت ذاتي شي دانسته شده، طوري كه ميتوان با مطالعه ي يك شي گفت كه منظم است، يا خير. در حالي كه نظم را با توجه به هدف تبيين مي كنند، و هدف چيزيست خارج شي، يعني رسيدن يك مجموعه به يك هدف (يا نرسيدن آن) چيزي نيست كه بتوان با مطالعه ي مجموعه تحقيقش كرد. به عنوان مثال، شايد مكانيزمي كه زلزله را به وجود مي آورد در جهت رسيدن به هدف خاصي ندانيم و آن را منظم ندانيم، در حالي كه مي توانيم از ديدگاهي ديگر آن را مكانيزمي براي آزادشدن انرژي كرنشي سنگها و پايين آمدن سطح انرژي شان بدانيم، و در نتيجه زلزله را مكانيزمي در جهت رسيدن به يك هدف مشخص و عالي، و در نهايت منظم. چگونه مي خواهيم هدفها را تعيين كنيم ؟ در مثالي كه مي زنند، چشم منظم است، زيرا تمام اجزاي آن طوري كنار هم قرار گرفته اند كه بتوانند «ببينند»، ولي چرا «شنيدن» را هدف چشم قلمداد نمي كنيم ؟ اگر چنين كنيم، چشم يك مجموعه ي منظم نخواهد بود، زيرا قادر به شنيدن نيست. از سوي ديگر، اگر چشم قادر به بينايي نيز نبود، مي توانستيم آن را مجموعه أي منظم بدانيم، چون به خوبي قادر است در جاي خود باقي بماند و از هم نپاشد و سیستم رگهای آن به خوی می تواند سلولهایش را تغزیه کند ! اصلا در چه حالتي مي توان گفت كه چشم يك مجموعه ي بي نظم است و هيچ تفسير ديگري از آن نتوان كرد ؟ من كه نميتوانم حالتي را تصور كنم، هر حالتي را كه در نظر بگيريم، مي توانيم هدفي براي آن در نظر بگيريم، و بر اساس آن هدف چشم را منظم بدانيم.

ميبينيم كه در تعيين منظم بودن مجموعه ها مشكلات بسيار بزرگي داريم.

در مورد ماهيت نظم، مثالي ديگر را در نظر بگيريد. فرض كنيد به جايي وارد مي شويد، بدون آنكه اطلاعاتي از آنجا داشته باشيد. ميزي در آنجا مي بينيد، كه يك صندلي پشت آن و يك جا سيگاري روي آن قرار گرفته. روي زمين تعدادي چوب كبريت افتاده، و ظاهر آن طوريست كه معلوم است از روي ميز افتاده اند و شكل آنها اتفاقيست. هم اكنون شكلي براي آنها در نظر بگيريد. بسيار خوب، مطمئنا ميتوانيد شكلي را در نظر بگيريد كه به نظر اتفاقي بيايد.

خوب، اكنون با سيستمي روبرو هستيم كه آن را اتفاقي مي دانيم. بهتر است بگوييم احتمال بسيار زيادي مي دهيم كه اتفاقي باشد. حال فرض كنيد ما در دنيايي زندگي ميكنيم، كه در آن گروهي جنايتكار حرفه أي وجود دارد، كه نشان آنها تعدادي خط بهم ريخته است، كه بسيار شبيه شكل آن چوب كبريتهاست. بسيار خوب، با اين فرض جديد چه نتيجه أي مي گيريم ؟ مسلما نتيجه مي گيريم كه اين چوبها به آن نشان مربوط ميشوند و كسي آنها را به آن شكل «چيده» است، و بعيد مي دانيم كه بر اثر يك اتفاق از روي ميز پرت شده باشند و چنان شكلي گرفته باشند.

فرق در چيست ؟

در هر دو حالت، امكان به وجود آمدن چنان شكلي در اثر يك پرتاب اتفاقي يكي ست، و هيچ تفاوتي در مورد چوب كبريتها وجود ندارد. ساختار آنها كاملا مانند يكديگر است. در حالي كه مطمئنيم يكي از آنها اتفاقيست، و شك نداريم كه ديگري اتفاقي نيست. چرا ؟

مشخص است كه چيزي در درون اين سيستم باعث نشده است تا چنين نتيجه أي بگيريم (چون آن دو كاملا مانند يكديگر بودند)، بلكه چيزي خارجي، يعني رابطه ي بين آن سيستم، و عناصر ديگر جهان باعث شد چنين نتيجه أي بگيريم.

پس آنچه مشخص است، نظم چيزي نيست كه بتوانيم آن را به يك مجموعه به تنهايي نسبت دهيم، و نياز به يك قطب ديگر هم دارد، و آن، معيار قضاوت (اینکه چه هدفي مد نظر است) و محيط قرارگيري ست. با اين حساب، در مورد ساعت به اين خاطر برايش سازنده أي در نظر مي گيريم، كه نخست ساختارش مناسب نشان دادن گذشت زمان است، و گذشت زمان (به اين شكل) قرارداد ما انسانهاست، و هدف و معياريست كه براي ما انسانها عموميت دارد. پس طبق معيارهاي ما اين ساعت هدف مند است (مانند چوب كبريتها در حالت دوم)، در حالي كه مي توانستيم با ساختار ديگري از معيارها بار آمده باشيم كه اين ساعت براي ما هدف مند نباشد، و در نتيجه توجه ما را جلب نكند (مانند چوب كبريتها در حالت اول)، كه اگر شرايط خاص ديگری نيز فراهم باشد، آن را به هيچ وجه مجموعه أي منظم نخواهيم دانست. از سوی دیگر، دلیل مهم دیگری که ساعت را دارای سازنده ی هوشمند می دانیم این است که تا جایی که امکان تحقیق وجود داشته، به ما ثابت شده که طبیعت چیزی مانند ساعت به وجود نمی آورد، و هرکجا ساعتی بوده سازنده ای داشته. در نتیجه اگر باز هم ساعتی ببینیم به طور استقرایی نتیجه می گیریم که سازنده ای دارد، در صورتی که اگر قبلا هیچ آشنایی با ساعت نمی داشتیم (و چیزهای شبیه آن، مثلا چیزهایی که از فلزات صیغل شده ساخته شده اند و …) آنرا ساخته شده توسط یک انسان نمی دانستیم. می دانید مانند چیست ؟ ما اگر اکنون یک بلور را ببینیم، با وجود اینکه ساختار منظم (از نظر هندسی) آنرا می بینیم، در حالتی که انگار کنار هم چیده شده اند، تصور نمی کنیم که انسانی هوشمند آن را ساخته باشد، بلکه آن کار را به طبیعت نسبت می دهیم، زیرا می دانیم طبیعت چنین ساخته هایی دارد، در حالی که اگر قبلا با بلورها آشنا نبودیم، احتمالا با دیدن ساختار آن احتمال می دادیم کسی هوشمندانه اجزای آن را چیده باشد.

مسئله ي مهمي كه در مورد اين برهان وجود دارد اين است كه واقعا چه چيزي بي نظم است. با توجه به معيارهاي منظم دانستني كه معرفي مي كنند، مي توان چيزي را بي نظم دانست ؟

در مورد مثال معروف و تکراری چشم، همه قبول داريم كه سيستم بسيار پيچيده أي دارد، متناسب با آنچه از آن طلب مي كنيم، ولي بهتر است بگوييم از چشم انتظاري داريم كه مطابق با توانايي آن است، نه اينكه تواناييهاي چشم طوريست كه انتظارات ما را برآورد. بسيار خوب، حال بگوييد كه با توجه به اينكه چشم محدوديتهاي بينايي بسياري دارد، و به عنوان مثال، سطحي بسيار حساس و آسيب پذير دارد، قادر به بزرگنمايي نيست، دقت و توان آن از بین می رود و هزار چيز ديگر، باز هم مي توان سيستم فعلي را منظم دانست ؟ بله، شايد به خوبي آن ايده نباشد، ولي اين به معني نامنظم نبودنش نيست، زيرا هنوز مي تواند هدف ديدن را ارضا كند. اگر چشم ما قادر به تفكيك رنگها نبود، و همه چيز را تكرنگ مي ديد، ديگر آن را منظم نميدانستيد ؟ چرا، باز هم هدف ديدن را ارضا مي كرد. اگر قادر به ديدن فاصله ي بيشتر از يك سانتيمتر نبود، آن را منظم نمي دانستيد ؟ چرا، باز هم به هدفي خاص خود مي رسيد. در نهايت اگر حتا قادر به ديدن نيز نبود چطور ؟ چرا، باز هم آن را منظم مي دانستند، زيرا جرمي ماديست كه در جاي خود به طور پايدار قرار گرفته و با ديگر مواد به طوري برنامه ريزي شده و منظم در تعادل است، و لزا منظم. همانطور كه انگشت كوچك پا را نامنظم نمي دانيم.

پس چه زمان به عنصري نامنظم مي رسيم ؟

با اين ترتيب كه ما پيش مي رويم، هرچه «وجود» داشته باشد برچسب منظم مي خورد.

(اگر کسی به این فکر کند که صرف وجود داشتن نیز برای رسیدن به خدا کافیست، باید یادآوری کنم که این مطلب به برهان علیت مربوط می شود و از بحث فعلی خارج است)

مي دانيد چرا ؟

به اين خاطر كه برخلاف ديدگاه سنتي، اين قوانين نيستند كه وجود را مي سازند، بله قوانين روابطی هستند که با «وجود»ها متناظر می شوند. برخي فكر ميكنند قوانيني وجود دارند كه به چيزها شكل مي دهند، و لزا اگر بتوانيم قانوني را بين اشيا كشف كنيم، به آن ايده ي خارق العاده نزديك شده ايم. در حالي كه قوانين برداشت ما از وجود اشيا هستند. جهان ما هرشكلي كه مي داشت، از نظر ما منظم مي بود، هر شكلي. به عبارت بهتر، نظم، ايده ايست ذهني (نه قانوني خارجي) كه از تطابق شي با كل حكايت مي كند. اگر چيزي بتواند در سيستم كلي جهان پايدار باشد و رابطه أي مانند آنچه قبلا دیده ایم داشته باشد، از نظر ما منظم است. مانند قضاوت در مورد شخصیت اجتماعی افراد است. آنچه شهروند خوب یا بد می نامیم به افراد بستگی ندارد، به تطابق آنها با جامعه ای که در آن قرار گرفته اند مربوط می شود. هر جامعه ای، حالت خود را خوب (به جای منظم) می داند، و هرکس که مطابق معیارهای آن باشد از نظر آنها خوب (منظم) دانسته می شود. اینکه او را خوب (منظم) می دانند، تنها و تنها به این معنیست که او با سیستم جامعه و اجزای دیگر آن رابطه ای هماهنگ دارد. در مورد خود جامعه (جهان) چطور ؟ خوب است یا بد ؟ مسلما هر جامعه ای خود را خوب می داند، همانطور که هر حالتی از جهان منظم نام می گیرد، به این خاطر که کل جهان خود معیار قضاوت در مورد نظم است، و اگر بخواهیم در مورد جهان قضاوت کنیم، معیار دیگری برای سنجش نداریم. مانند اندازه گیری طول ها، که برای تعیین اندازه ی اشیا آنها را با معیار طول می سنجیم (مثلا متر استاندارد)، و در عین حال این کار در مورد خود معیار بی معنیست. مثلا اگر بخواهیم بدانیم اشیا در اثر گذشت زمان تغییر طول می دهند، یا اندازه ای ثابت دارند، آنها را یک یک با معیار طول می سنجیم و متوجه می شویم که برخی از آنها ثابت هستند، و برخی نیستند، که این تنها از رابطه ی آنها با معیار حکایت می کند (و ممکن است یک چیز بر اساس معیاری ثابت باشد و بر اساس معیاری دیگر نباشد، مانند منظم بودن و منظم نبودن در مثال چوب کبریتها). حال معیار خود ثابت است یا خیر ؟ مسلما ثابت است، چون همواره با خود برابر است. حال آیا فرقی می کند که معیار ما چه باشد ؟ خیر، معیار ما هرچه که باشد، همواره نسبت به زمان ثابت است همانظور که جهان ما نیز هرچه باشد از نظر ما منظم است.

در نهایت به این مسئله می رسیم که یا باید اطلاق نظم بر کل جهان را بی معنی بدانیم، زیرا در مورد کل جهان معیار دیگری برای قضاوت نداریم (هرچه هست درون جهان قرار می گیرد، و چیزی خارج آن نیست که معیار قرار گیرد)، یا کل جهان را معیار مطلق بدانیم، و در نتیجه آن را منظم بدانیم. در حالت اول دیگری نظم یا بی نظمی وجود ندارد که بخواهیم از آن وجود داشتن یا نداشتن خدایی را نتیجه بگیریم. در حالت دوم، جهان منظم است، ولی منظم بودن آن به خاطر قرارداد ماست، و ارتباطی با خدا ندارد، همانطور که ثابت بودن همیشگی معیار طول ربطی به جنس آن و اجزای تشکیل دهنده اش ندارد و تنها به قرارداد ما مربوط می شود. به عبارتی، گفتن اینکه «کل جهان، در حالتی که کل جهان معیار نظم باشد، منظم است»، مانند این است که بگوییم «جهان جهان است» یا «نظم نظم است»، که هیچ معنای جدیدی ندارد و نتیجه ای نمی توان از آن گرفت.

برهان نظم به شکلی دیگر، در قالب احتمالات نیز بیان می شود. این بیان از نظر اکثر متکلمین دینی مورد قبول نیست و ایرادهای زیادی از آن گرفته اند (البته نه همه) ولی در بین عموم مردم رواج زیادی دارد:

اگر دسته ای از میمونها با یک ماشین تایپ بازی کنند احتمال دارد که مجموعه آثار شکسپیر نتیجه شود ؟ مسلما نمی شود. پس چطور می توان انتظار داشت جهانی که بسیار بزرگتر و پیچیده تر است بتواند بر اساس اتفاق به وجود آید ؟ کافیست احتمال قرار گرفتن زمین در جایی مناسب در منظومه ی شمسی را حساب کنیم و آن را با احتمال پدید آمدن یک پروتئین ترکیب کنیم و … به چنان عدد کوچکی می رسیم که هیچ فرد عاقلی نمی تواند آن را قبول کن.

متاسفانه برداشت اکثر افراد از احتمالات درست نیست، و این ایراد نه تنها به چنین استدلالهایی محدود نمی شود، که تمام زندگی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد و تصمیم گیریها و نتیجه گیریهای آنها را به خطا می کشاند. با این حال، به نظر می آید که از این وضع راضی هستند !

البته شکی نیست که اگر احتمال تشکیل چنین ترکیبی از جهان را محاسبه کنیم، عددی بسیار بسیار بسیار کوچک می شود. ولی از کوچکی این عدد چه نتیجه ای می توانیم بگیریم ؟ بعید بودن وقوع آن را ؟ هرگز !

مسئله بسیار ساده است. اگر فکر می کنید جز این است، هم اکنون آزمایشی کنید. تعداد کافی کارت تهیه کنید، آنها را از یک تا یک میلیارد شماره گذاری کنید (در صورتی که مایل باشید بیشتر) و بعد از بین این یک میلیارد کارت یکی را بیرون بکشید. تعجب نکردید ؟! عددی بیرون آمد که احتمال بیرون آمدنش یک در میلیارد بود ! چطور چنین اتفاقی افتاد ؟! چطور چنین اتفاق بعیدی رخ داد ؟ آزمایش را تکرار می کنیم، و هر بار بدون استثنا چنین اتفاق عجیبی می افتد !

البته اگر فکر می کنید این احتمال به اندازه ی کافی کوچک نیست، می توانید تعداد آنها را به توان هزار برسانید و آزمایش را تکرار کنید، و تحقیق کنید که هر بار اتفاقی خارق العاده می افتد یا خیر.

در مورد جهان، هر شکلی که می داشت، احتمالش دقیقا به اندازه ی احتمال حالت فعلی می بود. پس داشتن چنین شکلی از لحاظ احتمالی اصلا چیز عجیبی نیست، همانطور که اتفاق افتادن چیزی که احتمالا یک در میلیارد (یا توان هزار آن) در آزمایش ما بود اصلا برایمان عجیب نبود و نیاز به عامل توجیه کننده ای (خدا) نداشت.

در برخی متون برهان نظم را اینگونه خلاصه می کنند که «ساختار جهان نشان دهنده ی وجود نوعی انتخاب است»، که با وجود دقیق نبودن بیان، می تواند به خوبی روند کلی آن را مشخص کند. البته و صد البته در نگاه اول چنین می نماید که نظام جهان بر اساس یک انتخاب شکل گرفته. ولی آیا واقعا اینطور است ؟ نه الزاما. ما به این خاطر احساس می کنیم انتخابی در بین است، که عادت داریم برای رسیدن به مصنوعاتی هماهنگ با جهان «انتخاب» کنیم. ولی هیچ دلیل منطقی نداریم که باور کنیم جهان خود نیز به مانند مصنوعات ما بر اساس یک انتخاب ایجاد شده. همانطور که اگر انتخابی در بین نباشد و شکلی به وجود آید (مانند آنچه در مورد چوب کبریتها وجود داشت) برای تکرار آن باید حتما انتخاب کرد، در حالی که خود آن نقش کلی و اولیه فاقد انتخاب بود.

علاوه بر این باید حتما به این مسئله توجه کرد که در مورد بسیاری از چیزها در جهان انتخابی درونی وجود دارد. اینکه من به شکل فعلی هستم، انتخابی ست که توسط اجزای موجود در جهان انجام شده و نیاز به توجیه خارجی ندارد. اگر مسایل را تحلیل کنیم، می بینیم که اجزای مختلف چنان به هم وابسته هستند که بسیاری از آنها به لحاظ ساختار توسط ساختار سایر اجزا مشخص می شوند و نمی توان آنها را به عنوان مسایلی جدا در نظر گرفت.

اگر بخواهیم مشکل این برهان را خلاصه کنیم، می توان گفت مشکل اصلی و عمده ی آن بسط دادن است. انسان آنچه را در اطراف خود مشاهده کرده، همراه با قضایا و احکامشان، به کلی ترین چیزها بسط داده، بدون اینکه در این انتقال به شرایط دقت کند.

در مثالهای زیادی که زده می شود، مثلا انسان با تمام پیچیدگیهایش، دلیلی برای وجود یک آفریننده ی فراجهانی دانسته می شود. حال نباید این را پرسید که اگر چنین چیزی باشد، خدایی که خود نیز یک موجود با شعور و هماهنگ فرض می شود نیز حتما و حتما منظم است، و در نتیجه باید آفریننده ای بالاتر از خود داشته باشد ؟ مسلما چنین چیزی را قبول نمی کنند. این مشکل تحلیل موضعی نقص برهان را نشان می دهد، مانند اکثر برهانهای دیگر. تنها راه فرار از آن این است که بگوییم نظم تنها به چیزهایی که دارای اجزا هستند تعلق می گیرد و از رابطه ی اجزا حکایت می کند (البته نشان دادیم که رابطه ی بین اجزا کافی نیست و به یک قطب دیگر نیز نیاز دارد) در حالی که خدا بسیط است (اجزا ندارد). ولی واقعا بسیط بودن خدا به چه معناست ؟ چطور چیزی می تواند بسیط باشد و کاری انجام دهد، یا شعوری داشته باشد ؟ درست است که برای فرار از نقد، هر چیز غیر قابل تصوری را به هر چیزی نسبت دهیم ؟ اشکالی ندارد، فرض می کنیم چیزهای بسیط بتوانند شعور هم داشته باشند و کارهایی انجام دهند. ولی این سریعا به این نتیجه نمی رسد که زنجیره ی نظم ها (من منظم هستم، به خاطر نظمی که پدر و مادرم داشته اند، و نظم غذاها و اشیا و …) می تواند به عنصریا عناصری بسیط در همین جهان ختم شود ؟ البته همینطور است. با وجود این فرض جدید که برای فرار از نقد پیشین طرح شد، دیگر نمی توان به ماده ای خارج جهان رسید. خداباور می تواند جواب دهد که ماده نمی تواند بسیط باشد در حالی که غیر ماده می تواند، و در آن صورت من هم می گویم که ماده می تواند بسیط باشد و غیر ماده نمی تواند !

مارس 20, 2010

سال نو و خنده بهاری!

دسته‌بندی شده در: 1 — علیرضا @ 6:36 ب.ظ.

سال نو مبارک!

اگر از من بپرسند یکی از رایح ترین رفتارهای روزمره ما بویؤه با خودمان چیست؟ یاسخ من نفاق است. اینکه از کسی خوشتان نمی آید و به او می گویید به او علاقمندید، از لطیفه هایش لذتی نمی برید اما می خندید، می گویید صادقید اما دروغ می گویید و مثالهای دیگری لز این دست.

شما در برخورد با یک لطیفه بی نمک چه می کنید؟ می خندید یا به اصطلاح طرف را ضایع می کنید؟ کدام برخورد درست است؟ سکوت یا خنده؟

پاسخی که امروز شنیدم این بود که ریا جایی مطرح می شود که به هوس منفعت باشد و نمی بایست فرد مقابل را ناراحت کرد و خندید. به قول یکی از دوستان گاهی اصلا حرف زدن هم حال و هوای ما را بد می کند چه رسد به خندیدن و شادی!

نظر شما چیست؟

عمّامه علماء!

دسته‌بندی شده در: 1 — علیرضا @ 11:34 ق.ظ.

(این بحث مغالطه نیست و به شخص خاصی بر نمی گردد.)

طلبه ها و علماء همواره لباس و عمامه خود را به پیامبر نسبت داده و آنرا مقدس شمرده اند. آیا به این فکر نکنیم که لباس تقدس ندارد و صاحب لباس ارزش دارد. آیا هنوز که نگاه می کنیم عمامه یا دستار بر سر اعراب امروزی نمی بینیم. در آن زمان هم دستار یک نماد محسوب می شده  است.

حال با این تفاسیر چه می شود که عده ای از اینها کروات را لباسی بی مصرف و گاهاً نماد مسیحیت می دانند در حالی که باعث نظم در لباس پوشیدن شده است و عمامه را مقدس می دانند. آیا این عوام فریبی و توجیه نیست. آیا ما لباس گذشتگان را با تمام جزئیات دیده ایم.

امیدوارم اگر شما مطلبی دارید که من نمی دانم مطرج کنید.

مارس 12, 2010

تقریب غریب

دسته‌بندی شده در: 1 — علیرضا @ 8:03 ب.ظ.

فکر می کنید انیشتین برای رسیدن به شهرت چه مدت تلاش کرد؟ فورد موسس کمپانی اتومبیل ساری فورد در آمریکا چطور؟ بوروس لی افسانه هنرهای رزمی چی؟ از این آدمهای موفق فراوانند اما واقعا برای موفقیت چقدر زمان صرف کرده اند؟ کم یا زیاد؟

برای رسیدن به این سن و موقعیتی که هستید چند سال گذشته است؟ 10 سال 20 سال…

حالا به چشمانتان را ببندید و به گذشته فکر کنید به موفقیتهایتان! لابد همین دیروز بود! ذهن ما وقتی موفقیتی را می بیند به رنجها و مشکلات توجهی نمی کند و آن لحظه را می بیند برای همین هم حافظ گفته است:

» الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها          که عشق آسان نمود اول ولی افتاد و مشکلها «

این تقریب ذهنی از دور و نزدیک، کم و زیاد غریب است. اگر از شما بخواهم برای من لیوانی آب بیاورید شیر آب خیلی دوره اما برای دیدن معشوق در شهر دیگه حتما راه نزدیکه!

پ.ن: به جهت اختصار سعی می کنم مطالب را کوتاه بنویسم.

مارس 10, 2010

راز و گدایی!

دسته‌بندی شده در: یوگا — علیرضا @ 12:33 ب.ظ.

پرسیدم یعنی «نابرده رنج گنح میسر می شود؟» گفت نفس کشیدن هم خودش نوعی رنحه فقط چون کار یدی نیست دیده نمیشه!

اینکه بنشینیم و هنگام تنفس با تمرکز بر روی آنچه می هواهیم آنرا به دست بیاوریم به نظر شما عجیب یا غیر ممکن است؟ یا شدنی و عادی است؟

مثال جالبی که زد این بود که کسانی هم که یک گوشه خیابان می نشیینند حتی اگر دستشان را دراز هم نکنند و حرف هم نزنند کلی کاسب خواهند بود. حالا اگر از تنفس و راز استفاده کنند بسیار موفق می شوند. اگر میشد یک بار امنحان می کردم گدایی را!

صفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.